چند روز پیش در حال بر گشتن به خونه بودم ظهر بود و هوا بس ناجوانمردانه گرم.تقریبا با سر عت مجاز [یه ذره بیشتر به خاطر گرمای هوا و رسیدن به خونه]حرکت میکردم هواسم جمع بود و احتیاط میکردم که مباد برای من اتفاقی بیفته‌.

خیابان خلوت بود و انگار من صاحب بلا منازع جاده ام و در اوج  روی ابر ها حرکت میکنم‌.ظاهرا هم هیچ مانعی جلو روی من نبودحتی فکر اینکه بخواهد برای من اتفاقی بیفته و من سرنگون بشم هم به ذهنم خطور نمیکرد.

سر پیچ رسیدم که کمتر از آنی و زودتر از انکه بخواهم عکس العملی نشان بدهم زیر موتور خالی شد و من محکم با صورت خوردم به زمین. چند دقیقه ای هاج و واج به این طرف و ان طرف نگاه میکردم و سرم به شدت گیج میرفت. من وسط خیابان خلوت ولو شده بودم و موتور بی گناه هم چند متر جلو تر افتاده بود روی زمین.

اره،من فکر همه جاشو کرده بودم و دلیلی برای تصادف نمی دیدم اما غافل شده بودم از زیر پام!شن هایی که کف زمین بود کار خودشونو کرده بودن.

خیلی وقتا بنیان و اساس چیزی که سست باشه حتی اگه فکر همه چیشو بکنی و مانع های ظاهری وجود نداشته باشه ممکنه با صورت بخوری زمین و نفهمی چطور شد که این طوری شد!!!


زندگی یک بازی درد آور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم و اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غم ها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم